مال امروز ... .
سلام اين موضوع برميگرده به سال 85
اواخر خرداد ماه
صبح مامانم يه هو بهم ميگه كه دوست داري كه چاي رو ترك كني؟؟!
من تعجب كردم و گفتم كه چي رو ترك كنم؟!
مامانم گفت كه چاي !!!!!!
من : مگه ميشه ترك كرد؟!
مامان : آره ميشه ! دوست داري ترك كني؟!
من : شما چي؟!
مامان : من دوست دارم چاي رو ترك كنم!
من هم كنجكاو شدم و ببينم كه چه جوري چاي رو ترك ميكنه؟!
من موافقت كردم
عصر
بابام از شركت مياد خونه و مامانم 5 ليوان روي سيني چاي رو مياره و مامانم به اونا گفت كه كي ميتونه چاي رو ترك كنه؟!
من صبح موافقت اعلاك كردم و يك بار ديگه موافقتم رو اعلام كردم و اونا هم تعجب كردند و مامانم به اونا توضيح دادند
آنها هم موافقت كردند
آخرين چاي را خورديم و بعد
از فردا بجاي چاي ، آبجوش خورديم !
دو ، سه روز بعد داداشام و بابام گفتند كه ما نميتونيم چاي رو ترك كنيم ما مريض ميشيم
اونا هم چاي رو نوش جان كردند و جان تازه اي را گرفتند !
مونديم من و مامانم ! در طول سال ها همه(فاميلامون) بهمون ميگفتند كه چاي رو بخور ! من و مامانم گفتيم نه نميخوريم!
مامانم بعداز 4 ، 5 سال چاي رو نوش جان كرد
و من هم هنوز هنوزه چاي رو نخوردم و بجاي چاي ، آبجوش ميخورم
بعضي وقتا هم قهوه ميخورم و نسكافه ميخورم
تا الان 6 سال تموم ميشه و وارد 7 سال شدم كه من هنوز چاي رو نخوردم
اون وقتا بدجوري هوس چاي رو ميكردم ولي خودمو كنترل ميكردم
الان هم براي من عادي هست
مامانم بعضي وقتا بهم گير ميده كه بيا چاي بخور بسه ديگه آبجوش خوردي!
من ميگم نه ! چونكه واقعا ترك كردم ؛ نميتونم بخورم چاي رو!
يه وقتايي مامانم ميگه كه هروقت دايي جاويد عروسي كرد و رفت سروزندگيش تو بايد چاي بخوري !
من ميگم : نه نميتونم!
مامانم ميگه چرا؟!
ميگم كه دوست ندارم چاي رو بخورم!
مامانم ميگه كه پس برو توي گنيس ثبت كن!!!!!!!!
من ميگم حتما اينكار ميكنم!
از پارسال تا الان ديگه بهم گير نميده!
((ميدونم كه كنجكاو شدين عروسي دايي جاويد چه ربطي داره به چاي؟!))
من اونوقتا ميگفتم كه هروقت دايي جاويد عروسي كرد من چاي رو ميخورم!
از 4 سال پيش بهم ميگن كه داييت كه داماد نميشه بيا چاي رو بخور!
من ميگفتم نه!
يه وقتايي بهم ميگفتن كه سميرا منتظر هست تا چاي رو از دست زندايي اش رو بگيره و چاي رو بخوره ها اينه؟!
من ميگفتم شايد اينطور باشه !
حالا دايي ام داماد شده بهم گير ميدن كه سميرا بايد چاي رو بخوره
من ميگم كه نه نميخورم
چون كه واقعا ترك كردم
بدنم عادت نداره به چاي !
فاميلام ميدونند كه من چاي رو ترك كردم و برام چاي ميارن و يه هو يادشون مياد كه چاي نميخورم.
من یه روز از کانون زبان برگشتم خونه و دوستم از تهران با شوخی بهم پیام میده که میخوای واست چای بیارم ؟!
من گفتم که من چای رو نمیخورم ! چای رو ترک کردم
و
دوستم تعجب کرد و گفت که برای چی ترک کردی چای رو؟! بهش گفتم که قضیه طولانیه و نمیشه پیام داد
اگه وقت کردم توی وبلاگ مینویسم و بیا توی وبلاگ بخون!
بهش قول دادم و الان قولمو عمل کردم